admin-ajax-1-concentrate
۲۷تیر

گزیده هایی از رمان قلب سرخ

توسط فوزیه کریمیدر داستان کوتاه, رمان 2 دیدگاه

خار در زمین می روید، که زمین را دریایی از خون کند، به راستی مردن چه زیباست  و کم نعمتی نیست.

اگر مرگ نبود گِل کوزه گر را کجا می شد پیدا کرد.

 

آن شب که حیاط از روشنایی پنجره ی اتاق ها تاریک و روشن می نمود، یعقوب نگاهی به سوراخ سنبه های داخل حیاط انداخت!

ناگزیر فکرهایی به ذهنش دوید: لذت های دنیا گذراست، تنها  روحی  روشن است که جاودان می ماند.

مانند گل سرخ، با دمیدن خورشید، نگین شبنم بولورین صبح به روی گل برگ هایش می نشیند…

آن چه حقیقت دارد، همان زیبایی سحرگاهی است که از شکفتن غنچه می ماند و اگر کسی از آن لذت نبرد آدم بی چاره ای است.

 

آه خدایا ! بنازم حکمت و بزرگی ات رو – یکی را می دهی تخت  پادشاهی، یکی را می دهی  کشکول گدایی!

رشید نوک انگشت پا را روی فرش سایید و گفت:

خوب گفتی، فرش های زیر پای شان هم عینهو ابریشمند، اونوقت ما فقیر بی چاره ها، یک زیلوی خشک هم به زور  زیر پای مان می اندازیم!  –

مراد وارد اتاق  خواب شد و داد زد: بچه ها بیایید این جا را ببینید!  چه تخت خواب بزرگی؟

وایی، جای هر سه تای ما را دارد!  مراد که در عین حال عصبانی بود خنده اش گرفته بود و خودش را روی تخت انداخت،

غلتی زد و بو کشید: چه رایحه ای بچه ها، این جا اتاق خواب آقای فروزان و خانم اش است.

 

 

2 نظر

قلمتان پایند باد
امیدوارم همیشه موفق باشید

ایجاد یک نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شده اند*